شاید در پس ثانیه های مبهم روزگار ، تقدیری شیرین تر از شهد گلهای بهاری پنهان باشد ...
" همچون عشق "
من با تپش روزهای سرد دورانم می جنگم تا شاید تو را در ازدحام تنهایی احساس کنم و این را به فال نیک می گیرم.
نمی دانم ، شاید از دستهای پنهان سرنوشت غافل مانده ام اما همچنان دیدگانم خیره به راه توست...
صدای پای قلبم را به تو هدیه کردم وقتی که دیدگانت مرا نظاره کرد ، گم شده بودم در وجودی که پر از نگاه تو بود ،آنجا بود که زندگیم را فقط در تو دیدم و بس!
تو همچون پنجره ایی که خورشید را نیز به بند می کشد و من جز نگاهی که فقط با تو دنیا را می بیند چیزی نخواهم بود ، تو یعنی تمام زندگیم ، یعنی ترانه های سرودنی ، یعنی نگاهی تازه رو به فردا...
کاش می توانستی...
کاش می توانستی دلتنگیهایم را جارو بزنی در حالی که
اندکی از دیدار چشمانت نمیگذرد.
دوستت دارم به جرم عاشق شد، کاش می شد اندکی از نگاهت را قرض بگیرم
تا دلواپسی تنهائیم را تسخیر نکند.
برگ برگ دوران بودنم را با تبسم گلهای بهاری به خاطره می نشینیم تا فصل آغازین تولد عشق را جشن بگیریم...
چقدر زیباست وقتی زندگی را از زاویه بهتر بودن بنگریم، از لحظه هایی که عشق میان قلب آدمی گام می نهد و تمام محتوای بشری را به خود معطوف می سازد.
ثانیه ها و دقایق را به پای روزها و ماهها و سالها هدیه می دهیم تا از لابه لای سرنوشت ، با هم بودن را تجربه کنیم و این سنت خاتم را بر چرخ گردون روان سازیم.
باز هم با دستان خالی رفتم به جنگ سرنوشت تا شاید در میان معدود مانده های نفس هایم تو را دریابم و تو را چون فانوسی در ظلمت شبهایی تاریک که بودنم را می رنجاند درک کنم...
به هوای چشمانت تا صامت روزهای درگیرم پیش رفتم ولی چه سود پاسخی برای دیدگان بق کرده ام نیافتم . صدای سکوتم در سینۀ خاطراتم می پیچد و دفترهایی که هر برگشان را هزاران بار به دنبال تو گشته ام.
و چقدر دردناک است دوریت وقتی شباهنگام را تا صبح با چشمانی باز به جنگ خواب می روم در حالی که ...

همیشه با خود آرزوهایم را ورق می زدم که کاش در آسمان رؤیاهایم ماه را می پروراندم تا زینت و روشنی اش را سرمۀ چشمان سیاهم کنم، همیشه خیالات درگیر سرودنم را نسبت می دادمش به ماه تا حضورش بیشتر احساس شود.
نمی دانستم،
اما نمی دانستم که برای داشتنش باید شب شوم و تاریک و چراغ ظلمت را در آسمانم روشن نگه دارم تا مبادا ماه دیدگانم را ترک کن. کاش ماه رنگی به جز سپیدی هم داشت تا در روزهای سرنوشت نیز جلوه نمایی کند تا ابرهای روزگار جسارت به خرچ ندهند و با پنهان نمودن روشنی ماه شبم را تاریکتر از پیش کنند.
ای خورشید ؛
خوشا به حالت تو که می سوزی و می سازی و دم ز زمینیان نمی زنی چرا که دوری و از دور نظاره گر صورت و سیرت آدمیانی واز این ظلمت بی دریغ انسان در خود آتش می گیری اما لحظه ایی حاضر نیستی خود را شریک این وحشت نمایی .
روزها وسالها و قرونی را با تلألو پشت سرگذارده ایی تا شاید کسی دراین زمین خاکی احساس دلتنگی و بی کسی نکند.شاید روزی تو را هم غروبی سخت درانتظارت باشد که به جرم این همه خوبی در سیاهچاله ایی از بدی گرفتار شوی که بازهم از خودم به جرم انسان بودنم متأسفم ولی چه کنم که چاره ایی جز زندگی وبندگی و سرزندگی به ظاهر نیست.
ای خورشید ؛
خوشا به حالت که به هر کوی و برزن می روی تو را ستایش می کنند و توهم علی رغم آتش درون آفتابی گرم را به کانون و بستر زندگی هدیه می کنی .به راستی که دنیا را حیران ومبهوت نموده ایی ، اما ما آدمیان چه ... ! به هر کوی پای گذاریم با عبور از آن جز لعن ونفرین طبیعت زنده ومردۀ آنجا چیزی عایدمان نخواهد شد .
پس آسمان را بپوشان و زندگی را بسوزان و دلهای سوخته را آتشی گداخته کن تا شاید روزی مطهر از این سیاهی ، نقشی بی نظیر بربوم سفید زندگیمان باشیم .
این منم که پای خیال تو می ایستد و تو همانی که رؤیاهایم را بر اساست نوشته ام ، به همین سادگی...
دست هایم را هر شب به نیت دیدارت تا آسمان بالا می برم تا شاید از حضور محکم تو خدا نیز آگاه گردد هر چند او می داند چقدر برایم استواری.
این منم که تمام حسّ هوای یخ زده اش را برایت کنار می گذارد تا با حضور گرمت عاشقترش کنی ... و این تویی که دستهایم را سخت انتظاری تا اغوشم تنهاتر از پیش نمیرد... !
و حالا دریایی شدم پر از تلاتم انتظارت که چون شب با سکوتی ممتد ، انتظار ماه را خواهد کشید.
تیرگی سراپایم را فرا گرفته ، پر از گناه و وهم و تقدیرم که چرا چنین سرنوشت شماتتم می کند وبا شلاق روزگار زخم هایی را به روح و روانم وارد آورده است .
کاش خانۀ دلم پنجره ایی رو به افق های بی کران اللهی باز می کرد تا مرا حتی برای لحظه ایی با نور و عطوفت وی آشنا سازد اما دریغ از سوسویی نور که روشنگر هستیم باشد . در دل خانه ایی دارم با همان پنجره اما چه سود مرا زمانی به اندیشه ام گشودنش خطور کرد که شب شد و آسمان هستی ابریست ، یعنی حتی ستاره ایی آذین گر خاطرم نخواهد گشت پس با این وجود به کجا پناه آورم تا ذره ایی از سنگینی ظلمت درونم را بکاهد.
در جوارت ای شاه ایران با سری به زیر و چشمانی دوخته به ماسه های کف کوره راه زندگی در فرودی سخت سر تعظیم فرود آوردم تا شاید با نیم نگاهتان دل سنگین شده از غم و چشمان پر از نم را که خود حاکی از هر بیش و کم است تسکین باشی . از آنجایی که خود اعتباری حتی چونان سر سوزن در حریم درگاه حق نمی بینم واسطه ایی بهتر از هشتمین ستارۀ محفل آفریدگانش در نیافتم . پس دریاب مرا ، دریاب و در این طوفان مواج دریای خروشان وجودم سدّی محکم بر سوزه های بی رحم طوفان باش که از فرط سیلی هایش سخت پریشانم .
همیشه مرا با خود آرزویی بود ، آرزوی فراق ، فراق ازهمۀ تنگ نظریهای روزگار و تیرگیهایی که هر لحظه چونان بند طناب داری گلویم را می فشارد ، قلبم آهسته تر می تپد و نفسهایی که از تنگ شدن حلقۀ دار به شماره می افتند .
همیشه مرا با خود آرزویی بود ، آرزوی وصال ، وصال با قرب اللهی هر چند سخت ولی امیدوار . آری امیدوارم تا همانطور که ضمانت آهوی در بند صیاد را کردی ضامن بندۀ حقیر هم در پیشگاه پروردگار باشی و دست رد بر سینۀ مردود شده از آزمون حق تعالی نکوبی .
کاش من هم کبوتری بر فراز مناره های سر به فلک کشیده ایی که گویای اقتدار و ایمان راسخ دنیای اسلام است بودم ، کاش همچون کبوتران بوسه بر دستهای ظائرین بارگاهت میزدم که نه به خاطر ارزن بلکه به خاطر روزی که خود به شفاعت آنها می روی و به وعده ای که طبق آن در سه مرحله ناجی دنیای پریشانشان میشوی عمل خواهی نمود "همان که با زیارتت محقق میشود .
چرا چنین !
درجوارت حاله ایی از مِه مرا احاطه کرده که از دیدن رویت معذور باشم ، که حتی ذغال هم به چهره ام لبخند می زند . این چه دنیایی است که خود را اسیر و حقیر نبودنی ها نموده ام ، این چه دنیایی است که هر چه پیش تر روی همچون مردابی سقوطش بیش از صعود است و هر چه در آن دست و پای زنی بدتر در منجلاب نفرین شدۀ نیستی گرفتار خواهی شد . در این مرداب که فقط دستم قابل رؤیت است دریابش و ناجی من باش چرا که رضای تو رضای اوست ونامت سندی محکم بر این مهم .
آری وجودم گرم است اما از آتش درون ، از شیطانی رخنه کرده و به آسانی رهایم نمی کند نمی دانم چرا با خود چنین سرسخت شده ام ولی امیدوارم از من روی برمگردانی تا با شفاعتت روی دیگر زندگی را نمایان سازی .
کم کم مجال نامه هم تنگ است اما همچنان سخنان فراوانند چه بسا که دلی پر درد آمادۀ شکافتن دیوارهای سخت وجودم باشد ، با اینکه نمی دانم سرانجام این همه پریشانی به کجا ختم می شود ولی دست نیازم کماکان رو به آسمان است ، آسمان ابری !
جاده ایی که پر از باران توست اکنون به خیسی نگاهم خزیده است و حالا من مانده ام و دیدگانی که بهار را بدون تولد تجربه می کنند و چه سخت است گریه هایی که تو خود نیز نمی دانی اشک شوق است ... یا نالۀ درون!
باید کوله ام را ببندم تا شاید رحلت کنم از قافلۀ تقدیر ، باید محکم کوله ام را ببندم که نشاید پاهایم سُست شوند و دیدگانم کم سوی.
من با تمام کوررنگی ها می جنگم تا در راهی که پیش است همه چیز دیده باشم مگر اتفاقی که سخت از آن هراسانم و این خود تقدیر است ، تقدیری که مرا به روزهای بی صدایم مهار کرده و با هر دست و پای چون مردابی پایین تر میروم.
بگیر دستانی را که بالاتر از صورت و پایین تر از حضور تو در منجلاب سرنوشت حیرانند و در این مرداب که کسی جز به فکر نجات نیست تنها مانده ام ...

شب شد ، چشم هایم را بستم ، کسی خبر ندارد پنجره ایی از دلم باز مانده و هم اکنون نسیمی به وزیدن گرفت تا ابرهای تیرۀ آسمان را به جنگ شیشه های پنجره آورد.
هنوز سیاهی سپیدی سحر را نظاره گر نشده که طلوع را تجربه کند ، و خورشیدی که در پس تاریکی محبوس است ، سرنوشتی که مُشت های گره کرده اش را به سوی روشنی نشانه می رود که او نیز گوشه ایی کِز می کند و آرام آرام عبور نفس را زمزمه.
... که این اصلا خوب به نظر نمی رسد!

کاش می شد در پس روز های درگیر بودن پنهان شد و اندکی زیر باران پنجره های دیدگان ایستاد تا شاید آرامتر از پیش پای بر روزگار گذاریم.
نمی دانم دلم دلتنگ بودن است یا مسرور رفتن از روزگار خط خطی دفترچۀ خاطرات تنهایی...! اما شاید این سرنوشت است که کلبه محزون مرا با خود به همراه نسیم جادۀ آرزو به سکوت می برد ...

به پای تمام روزهای تنهائیم تو را دوست دارم و این افتخاریست برای قلب پائیزی من که ابرهای بی کسی محصورش نموده اند...
من یعنی همین علامت سوال که هر روز به دنبال جوابی تازه می گردد کماکان به انتظار دیدارت بخار شیشۀ بسته پنجره را پس می زنم تا شاید از پس روزهایی تنهائیم بر آیی و این آسمان من است عاری از هر گونه خاطرات دلگیر...!
