آسمان من
دلنوشته های پاییزی من تقدیم به دلهای بهاری شما عزیزان

        شاید در پس ثانیه های مبهم روزگار ، تقدیری شیرین تر از شهد گلهای بهاری پنهان باشد ...

                       "  همچون عشق  "

        من با  تپش  روزهای  سرد  دورانم  می جنگم  تا  شاید  تو  را  در  ازدحام  تنهایی احساس کنم و این را به فال نیک می گیرم.

       نمی دانم ، شاید از دستهای پنهان سرنوشت غافل مانده ام اما همچنان دیدگانم خیره به راه توست...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٥ به قلم هادی دشتی

     صدای پای قلبم را به تو هدیه کردم وقتی که دیدگانت مرا نظاره کرد ، گم شده بودم در وجودی که پر از نگاه تو بود ،‌آنجا بود که زندگیم را فقط در تو دیدم و بس!

     تو همچون پنجره ایی که خورشید را نیز به بند می کشد و من جز نگاهی که فقط با تو دنیا را می بیند چیزی نخواهم بود ، تو یعنی تمام زندگیم ، یعنی ترانه های سرودنی ، یعنی نگاهی تازه رو به فردا...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ به قلم هادی دشتی

کاش می توانستی...

                               کاش می توانستی دلتنگیهایم را جارو بزنی در حالی که

اندکی از دیدار چشمانت نمیگذرد.

       دوستت دارم به جرم عاشق شد، کاش می شد اندکی از نگاهت را قرض بگیرم

تا دلواپسی تنهائیم را تسخیر نکند.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۳ به قلم هادی دشتی

    برگ برگ دوران بودنم را با تبسم گلهای بهاری به خاطره می نشینیم تا فصل آغازین تولد عشق را جشن بگیریم...

    چقدر زیباست وقتی زندگی را از زاویه بهتر بودن بنگریم، از لحظه هایی که عشق میان قلب آدمی گام می نهد و تمام محتوای بشری را به خود معطوف می سازد.

    ثانیه ها و دقایق را به پای روزها و ماهها و سالها هدیه می دهیم تا از لابه لای سرنوشت ، با هم بودن را تجربه کنیم و این سنت خاتم را بر چرخ گردون روان سازیم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢۸ به قلم هادی دشتی

باز هم با دستان خالی رفتم به جنگ سرنوشت تا شاید در میان معدود مانده های نفس هایم تو را دریابم و تو را چون فانوسی در ظلمت شبهایی تاریک که بودنم را می رنجاند درک کنم...

به هوای چشمانت تا صامت روزهای درگیرم پیش رفتم ولی چه سود پاسخی  برای دیدگان بق کرده ام نیافتم . صدای سکوتم در سینۀ خاطراتم می پیچد و دفترهایی که هر برگشان را هزاران بار به دنبال تو گشته ام.

و چقدر دردناک است دوریت وقتی شباهنگام را تا صبح با چشمانی باز به جنگ خواب می روم در حالی که ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٥ به قلم هادی دشتی

        همیشه با خود  آرزوهایم  را  ورق  می زدم که کاش در  آسمان رؤیاهایم ماه را می پروراندم تا زینت و روشنی اش را سرمۀ چشمان سیاهم کنم، همیشه خیالات درگیر سرودنم را نسبت می دادمش به ماه تا حضورش بیشتر احساس شود.

نمی دانستم،

        اما نمی دانستم که برای داشتنش باید شب شوم و تاریک و چراغ ظلمت را در آسمانم روشن نگه دارم تا مبادا ماه دیدگانم را ترک کن. کاش ماه رنگی به جز سپیدی هم داشت تا در روزهای سرنوشت نیز جلوه نمایی کند تا ابرهای روزگار جسارت به خرچ ندهند و با پنهان نمودن روشنی ماه شبم را تاریکتر از پیش کنند.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/۱٥ به قلم هادی دشتی

ای خورشید ؛

                خوشا به حالت تو که می سوزی و می سازی و دم ز زمینیان نمی زنی چرا که دوری و از دور نظاره گر صورت و سیرت آدمیانی واز این ظلمت بی دریغ انسان در خود آتش می گیری اما لحظه ایی حاضر نیستی خود را شریک این وحشت نمایی .

        روزها وسالها و قرونی را با تلألو پشت سرگذارده ایی تا شاید کسی دراین زمین خاکی احساس دلتنگی و بی کسی نکند.شاید روزی تو را هم غروبی سخت درانتظارت باشد که به جرم این همه خوبی در سیاهچاله ایی از بدی گرفتار شوی که بازهم از خودم به جرم انسان بودنم متأسفم ولی چه کنم که چاره ایی جز زندگی وبندگی و سرزندگی به ظاهر نیست.

ای خورشید ؛

                خوشا به حالت که به هر کوی و برزن می روی تو را ستایش می کنند و توهم علی رغم آتش درون آفتابی گرم را به کانون و بستر زندگی هدیه می کنی .به راستی که دنیا را حیران ومبهوت نموده ایی ، اما ما آدمیان چه ... ! به هر کوی پای گذاریم با عبور از آن جز لعن ونفرین طبیعت زنده ومردۀ آنجا چیزی عایدمان نخواهد شد .

       پس آسمان را بپوشان و زندگی را بسوزان و دلهای سوخته را آتشی گداخته کن تا شاید روزی مطهر از این سیاهی ، نقشی بی نظیر بربوم سفید زندگیمان باشیم .


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۸ به قلم هادی دشتی

 انتظار   

 این منم که پای خیال تو می ایستد و تو همانی که رؤیاهایم را بر اساست نوشته ام ، به همین سادگی...

      دست هایم را هر شب به نیت دیدارت تا آسمان بالا می برم تا شاید از حضور محکم تو خدا نیز آگاه گردد هر چند او می داند چقدر برایم استواری.

     این منم که تمام حسّ هوای یخ زده اش را برایت کنار می گذارد تا با حضور گرمت عاشقترش کنی ... و این تویی که دستهایم را سخت انتظاری تا اغوشم تنهاتر از پیش نمیرد... !

     و حالا دریایی شدم پر از تلاتم انتظارت که چون شب با سکوتی ممتد ، انتظار ماه را خواهد کشید.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۳ به قلم هادی دشتی
قالب وبلاگ